روضۀ حضرت مسلم(علیه السلام)

 

این دل برای قافله اَت شور می زند

دشمن به طبلِ جنگ، چه ناجور می زند

 

نامی دگر به کوفه ز مکتب نمانده است

جایی برای مقدم زینب نمانده است

 

یک لحظه هم تحملِ سقا نمیکنند

جز با عمود یاریِ آقا نمیکنند

 

مَغرب پُر است پُشتِ سرِ نایبُ الامام

وقت عشاء سَبِّ تو هَل أتا تمام

 

چیزی نمانده اهل حرم دربدر شوند

طفلان یتیم و شیرزنان بی پسر شوند

 

برگرد ای غریب که رأست جدا شود

فرقِ علیِ اکبر و قاسم دوتا شود

 

معجر زیاد همرهِ زنها بیاورید

چادر برای روز مبادا بیاورید

 

چادر فروشها،شده بازارشان کساد

غیرت فروشها،همه رفتارشان فساد

 

ارزانترین متاع در اینجا ولایت است

غارتگری ز چهرۀ اینها حکایت است

 

زنجیر و ریسمان همه جا پُربها شده

بازارِ نعلِ اسبْ فروشان رها شده

 

گه گاه سنگِ تیز و گهی خار میبَرند

شمشیر میدهند وَ دینار میخرند

 

دیگر کسی ز کوفه اَلنگو نمی خرد

خلخال و گوشوارۀ هِندو نمی خرد

 

دیگر سه ساله را به عمو عادتش مده

تا گوشواره خواست سریع حاجتش مده

 

تیر سه شعبه صبر و قرارش گذشته است

شش ماهۀ تو کار ز کارش گذشته است

 

راهی عجیب کاسبِ بازار کرده طِی

تنها سخن ز تیر و سنان است و کعبِ نِی

 

اصلاً امید نیست به احوالِ مَستشان

ای وای اگر غریب بیُفتد بدستشان

 

محکم ترین تعهدشان سر بریدن است

ارزش به قتل و غارت و حنجر بریدن است

 

عادت به حَفرِ حُفره و گودال کرده اند

صبر از برای قتل تو ده سال کرده اند

 

کوفه میا بخاطر یک حرف من حسین!

کوفه میا شود بدنت بی کفن حسین!

 

اینجا حصیر هست فقط سایبانشان

خاتم ز دست شاه برَد ساربانشان

 

سردارِ عشق بر سرِ دار است و یک کلام

بر دارِ عشق ذکرِ حسین است و والسلام

 

این مرگ،کیمیاست من ارزان نمیدهم

یک جرعه آب بر لبِ لرزان نمیدهم